یک تیتر آزمایشی برای اسلاید اول

شما می توانید به طور کامل از طریق تنظیمات قالب اقدام به ویرایش این اسلایدر نمایید در قسمت تنظیمات به آسانی میتوانید به مخفی کردن یا نمایش اسلایدر در صفحاتی خاص و یا افزودن تصاویر دلخواه ، نوع نمایش و افکت های آن بپردازید ادامه »

یک تیتر آزمایشی برای اسلاید دوم

شما می توانید به طور کامل از طریق تنظیمات قالب اقدام به ویرایش این اسلایدر نمایید در قسمت تنظیمات به آسانی میتوانید به مخفی کردن یا نمایش اسلایدر در صفحاتی خاص و یا افزودن تصاویر دلخواه ، نوع نمایش و افکت های آن بپردازید ادامه »

یک تیتر آزمایشی برای اسلاید سوم

شما می توانید به طور کامل از طریق تنظیمات قالب اقدام به ویرایش این اسلایدر نمایید در قسمت تنظیمات به آسانی میتوانید به مخفی کردن یا نمایش اسلایدر در صفحاتی خاص و یا افزودن تصاویر دلخواه ، نوع نمایش و افکت های آن بپردازید ادامه »

یک تیتر آزمایشی برای اسلاید چهارم

شما می توانید به طور کامل از طریق تنظیمات قالب اقدام به ویرایش این اسلایدر نمایید در قسمت تنظیمات به آسانی میتوانید به مخفی کردن یا نمایش اسلایدر در صفحاتی خاص و یا افزودن تصاویر دلخواه ، نوع نمایش و افکت های آن بپردازید ادامه »

یک تیتر آزمایشی برای اسلاید پنجم

شما می توانید به طور کامل از طریق تنظیمات قالب اقدام به ویرایش این اسلایدر نمایید در قسمت تنظیمات به آسانی میتوانید به مخفی کردن یا نمایش اسلایدر در صفحاتی خاص و یا افزودن تصاویر دلخواه ، نوع نمایش و افکت های آن بپردازید ادامه »

 

فرهنگ عمید (س) بخش ۱۶

فرهنگ عمید (س) بخش ۱۶

سرج
= سِراج
سرج
زین.

سرجنبان
۱. بزرگ تر صنف یا طایفه. ۲. سردسته. ۳. مرد متنفذ. ۴. معروف و مشهور. ۵. سرزنده.
سرجوخه
سرباز درجه دار که فرماندهِ ده جوخه است؛ سردسته.
سرجوش
۱. مقداری غذا که از چربی و قسمت مرغوب خوراکی که در دیگ در حال جوشیدن است بردارند: ز هر خوردی که طعم نوش دارد / حلاوت بیشتر سرجوش دارد (نظامی۲: ۱۷۴). ۲. خلاصه؛ زبده.
سرچشمه
جایی که آب از زمین بیرون می آید و جاری می شود؛ محلی که چشمه ظاهر می شود.
سرچنگ
۱. سرپنجه؛ سرانگشتان. ۲. = سیلی
سرچه
= پنگان
سرچکاد
= چکاد: دغ بود سرچکاد تو چون طاس / دیو را زاو همیشه هست هراس (عمید لومکی: لغت نامه: سرچکاد).
سرچین
۱. میوه یا چیز دیگر که آن را با دست چیده و انتخاب کرده باشند. ۲. میوۀ خوب و مرغوب که روی سبد و ظرف میوه بچینند. ۳. هر چیز برگزیده.
سرحان
۱. ذئب؛ گرگ. ۲. اسد؛ شیر.
سرحد
۱. مرز؛ کرانه. ۲. خط ، نشان ، و علامتی که زمین یا ملکی را از زمین و ملک دیگر جدا کند. ۳. مرز کشور.
سرحددار
مٲمور نظامی که برای نگاهبانی و مراقبت در مرز کشور گماشته می شود؛ مرزدار.
سرحلقه
سرپرست و بزرگ تر یک دسته از مردم؛ سردسته.
سرخ
۱. یکی از سه رنگ اصلی. ۲. (صفت) هر چیزی که به رنگ خون باشد؛ گلگون؛ قرمزرنگ.
سرخ باد
= باد۱ * باد سرخ
سرخ بال
تیهو؛ سرخ پر.
سرخ بید
گیاهی درختی از نوع بید با شاخه های بلند خمیده که برگ های آن به صورت کشیده و نوک تیز است و در پاییز به رنگ ارغوانی در می آید.
سرخ پوست
ساکنان بومی آمریکا که پوستی به رنگ قهوه ای روشن دارند و اکنون نسلشان رو به انقراض است.
سرخ پوشان
= خرم دینان
سرخ دار
درختی پرشاخ وبرگ ، مخروطی با برگ های باریک و دراز ، همیشه سبز ، چوب سرخ رنگ و بلندی پانزده متر که پوست ، برگ و دانۀ آن سمی است و چوبش در صنعت به کار می رود.
سرخ رو
۱. کسی که چهرۀ گلگون دارد. ۲. [مقابلِ زردرو] [مجاز] شاد؛ خوشحال؛ خوشدل؛ پیروز. ۳. [قدیمی ، مجاز] شرمنده و شرمسار.
سرخ رویی
۱. خوش دلی. ۲. پیروزی؛ سربلندی.
سرخ فام
سرخ رنگ؛ قرمزرنگ.
سرخ نای
= مری۱
سرخ ولیک
= سیاکوتی
سرخاب
۱. گرد یا مادۀ سرخ رنگی که زنان به گونه های خود می مالند؛ غازه؛ گلگونه؛ آلگونه. ۲. (زیست شناسی) نوعی مرغابی؛ خرچال.
سرخار
آلتی شبیه شانه که با آن موی سر را هموار و مرتب می کردند یا سر را می خاراندند.
سرخارنگ
سرخ رنگ؛ سرخ فام؛ مایل به سرخی.
سرخاره
سنجاقی که زنان به موی سر می زدند تا موها را نگهدارد: جعدی سیاه دارد کز کشّی / پنهان شود بدو در سرخاره (رودکی: ۵۲۸).
سرخجه
بیماری ویروسی که باعث ایجاد تب ، تورم غدد و بروز دانه ها و لکه های سرخ رنگ روی پوست صورت و دیگر قسمت های بدن می شود و عوارض آن بیش تر از سه روز طول نمی کشد.
سرخرگ
رگی که خون را از قلب به قسمت های مختلف بدن می رساند؛ شریان؛ رگ جهنده.
سرخس
گیاهی با برگ های درشت و بریدگی بسیار و ساقۀ زیرزمینی که بیش از ۶۰۰۰ نوع از آن وجود دارد و برخی از انواع آن تزئینی است.
سرخگون
سرخ فام؛ سرخ رنگ.
سرخه
۱. (زیست شناسی) نوعی کبوتر سرخ رنگ. ۲. (زیست شناسی) کرمی کوچک و سرخ رنگ که از آفت های درخت خرما است و پیش از رسیدن خرما داخل آن شده و باعث ریختن میوۀ درخت می شود. ۳. [قدیمی] سرخ؛ سرخ رنگ. ۴. (زیست شناسی) [قدیمی] مِری.
سرخه دار
= سرخ دار
سرخوان
۱. خواننده ای که پیش خوانی می کند و دیگران ذکر می گویند. ۲. مهمان محترم.
سرخود
۱. خودسر؛ خودرٲی. ۲. آزاد و رها. * سرخود کار کردن: [مجاز] به میل خود و از پیش خود و بدون دستور کار کردن.
سرخوش
سرخوشی
خوشحالی؛ سرور؛ سرمستی.
سرخک
بیماری واگیر ویروسی که عوارض آن سرفه ، عطسه ، آب ریزش و ظهور دانه های قرمز روی پوست است و گاه سبب ذات الریه می شود.
سرخیل
سرگروه؛ سردسته؛ سرکرده.
سرخیوس
شاه تره.
سرد
۱. آب ، هوا یا چیز دیگر که درجۀ حرارت آن کم باشد. ۲. چیزی که دمایش از حد انتظار کمتر باشد: چای سرد. ۳. بی اعتنا؛ بی توجه: نگاه سرد. ۴. ناگوار؛ ناخوش آیند: حرف سرد. ۵. بدون جاذبه و گیرایی. ۶. بدون استفاده از اسلحه. ۷. (هنر) رنگی که احساس سرما را در ذهن تداعی می کند ، مانند آبی. ۸. [قدیمی] یکی از مزاج های چهارگانه.
سرداب
۱. خانۀ زیرزمینی که تابستان در آنجا به سر ببرند. ۲. جایی که در زیرزمین برای دفن اموات یا گذاشتن تابوت مرده درست کنند.
سردار
۱. (نظامی) سالار؛ فرماندهِ سپاه. ۲. [مجاز] رئیس و بزرگ دسته یا طایفه.
سرداری
۱. (نظامی) سپهسالاری؛ فرماندهی سپاه. ۲. [مجاز] ریاست ایل و طایفه.
سرداری
۱. نوعی یقه. ۲. [قدیمی] نوعی لباس مردانۀ بلند که پشت آن چین دار بود و روی لباس های دیگر می پوشیدند.
سرداور
کسی که از طرف دو یا چند تن به داوری انتخاب شود؛ داور؛ حکم.
سردبیان
کسی که سخنش گرم و گیرا نباشد؛ آن که با سخنان سرد دیگری را مشمئز و آزرده سازد.
سردبیر
کسی که مقالات و اخبار روزنامه یا مجله زیر نظر او تهیه و تنظیم شود و بعد از صاحب امتیاز و مدیر دارای اختیارات برای اداره کردن امور روزنامه و حک و اصلاح مطالب آن باشد.
سردخانه
محلی دربسته و سرپوشیده با دمای پایین و ثابت برای نگهداری گوشت ، میوه و سایر چیزهای فاسدشدنی.
سردر
بالای چهارچوب در خانه؛ بالای در.
سردرپیش
۱. سرافکنده. ۲. خجل؛ شرمسار: کم ز حیوانات باشد پیش ارباب تمیز / آدمی کز انفعال جرم سردرپیش نیست (طاهر غنی: لغت نامه: سردرپیش)
سردرختی
هر میوه ای که از درخت به دست آید از قبیل سیب ، گلابی ، زردآلو ، هلو و مانند آن ها.
سردرد
دردی که در سر پیدا شود؛ درد سر.
سردرگم
۱. سرگردان؛ حیران. ۲. کسی که راه را گم کرده و سرگردان باشد.
سردرهوا
سرگردان؛ آشفته: داشتم چون سرو از آزادگی امیدها / من چه دانستم چنین سردرهوا خواهم شدن (صائب: لغت نامه: سردرهوا).
سردست
سرپنجه؛ پنجه؛ انگشتان دست.
سردسته
سرپرست و بزرگ تر یک دسته از مردم سرگروه؛ سرکرده.
سردستی
۱. [عامیانه] عجولانه. ۲. چیزی که بر سر دست یا دم دست باشد. ۳. کاری که بر سر دست و فوری و بی درنگ انجام دهند. ۴. آنچه حاضر باشد یا زود حاضر شود از طعام و شراب: باده ای چند خورد سردستی / روی صحرا شد از سر مستی (نظامی۴: ۵۷۲).
سردسیر
۱. [مقابلِ گرمسیر] سرزمینی که هوای آن سرد باشد؛ ییلاق؛ جای سرد. ۲. (صفت) بسیار سرد.
سردفتر
۱. صاحب دفتر اسناد رسمی که اسناد را ثبت و امضا می کند. ۲. [قدیمی ، مجاز] اولین نفر گروه؛ رهبر.
سردم
۱. (ورزش) محلی در زورخانه که مرشد در آنجا می نشیند و هماهنگ با حرکات ورزشکاران ضرب می گیرد و آواز می خواند. ۲. جایی که درویشان و قلندران گرد هم جمع شوند؛ خانقاه. ۳. [مجاز] قهوه خانه.
سردماغ
سر حال؛ بانشاط.
سردمدار
۱. صاحب سردم. ۲. [قدیمی] صاحب خانقاه. ۳. [قدیمی] پاتوق دار.
سردمزاج
۱. دارای میل جنسی کم. ۲. بی حال؛ سست؛ افسرده.
سردمزاجی
۱. سستی و بی حالی. ۲. کمبود یا فقدان میل جنسی.
سرده
۱. سرحلقۀ می خوارگان؛ ساقی: سردۀ بزم شراب است امروز / آن که دی بود امام اصحاب (کمال الدین اسماعیل: ۳۳۰). ۲. (اسم) قدح شراب.
سردور
۱. [مجاز] سرکردۀ جاسوسان و خبرنگاران. ۲. سرحلقه.
سردوشی
نوار پارچه ای باریکی که روی دوش لباس نظامیان دوخته می شود برای تعیین درجۀ آنان؛ پاگون.
سردی
۱. [مقابلِ گرمی] سرد بودن؛ خنکی. ۲. [مجاز] بی مهری نسبت به کسی.
سردین
= ساردین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *